الملا فتح الله الكاشاني
161
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
ببهشت نهد و هزاران عاصى از فرزندان همراه داشته باشد آن گاه بر ايشان رحمت كنم تا سعت رحمت من آشكارا گردد و صاحب بحر الحقايق آورده كه آدم بدانسبب مامور شد كه از بهشت بيرون رود كه با عشق الهى در آميخت و با شاخ شجرهء محبت او در آويخت و عشق و محبت را دار الملام بايد نه دار السلام چه عشق خواستگار ملامتست و عقل جوياى راحت و سلامت و لهذا يكى از اكابر شجره منهيه را بنهال محبت تاويل فرموده و در نفس الامر آن را براى آدم آفريده بودند و سبب نهى از آن غنج و دلال محبوبى بود كه حسن و جمال بدان آشكارا ميگردد تا تحريص و ترغيب طالب كند بدان كه ( الانسان حريص على ما منع ) يعنى طبيعت آدمى اقتضا مىكند كه از هر چه او را نهى كنند حرصش بر طلب آن بيفزايد و يمكن اگر نهى بدان متعلق نشدى آدم را به جهت استيفاى مرادات نفس و استكمال لذات آن پرواى ميوه محبت نبودى چه محبت غذاى روحانيست و كسى كه بتربيت جسم اشتغال نمايد فراغت پرورش روح ندارد پس به جهت اين حكم شد كه اى آدم اگر آسايش ميطلبى اينك بهشت بخور و بياشام و گرد شجرهء منهيه مگرد تا باستجلاب محنت محبت از جمله ستمكاران نباشى بر نفس خود زيرا كه نوش محبت بىنيش بليه محنت نيست محنت و محبت مجانس هم و توام و بلاء و و لا متلازمان يكديگرند كما قيل ( بيت ) هر كه دعوى محبت ساز كرد صد در غم بر رخ خود باز كرد و از بعضى عرفا منقولست كه پيش از وجود آدم و حوا محبت و عشق مظهرى ميجستند چون ملائكه را استحقاق مظهريت آن نبود در كنج خلوف و گوشهء فراغت مىغنودند تا دبدبهء طاعت ابليس و طنطنهء عبادت شش هزار سالهء او در ملك و ملكوت افتاد عشق خواست كه تا دست در كمر مواصلهء او در آورد سلطان غيرت بانگ بر وى زد كه حريف خود را بشناس عشق ديگر بار در پس حجلهء غيب نشست و در به روى جن و ملك دربست تا وقتى كه آدم از كتم عدم خيمه به فضاى شهود زده قدم در عالم وجود نهاد عشقرا در صورت شجره منهيه به او نمودند واله جمال او شد خواست كه همانجا با او عقد وصال بندد گفتند اين معنى در سراى خلد راست نيايد منزل اين كارخانه دل محنت زدگانست و در بهشت متاع محنت يافت نيست از راحة بهشت كارى نگشايد گريه و زارى زندانيان مضيق دنيا به كار آيد پس آدم بهواى محبت از فضاى بهشت بتنگناى دنيا آمد و از ساحل سلامت رويگردان شده روى بگرداب ملامت و محنت نهاد و از گلشن فرح متوجه گلشن ترح شد گلزار نعمت را بخارستان نقمت مبدل ساخت و از ذروهء جاه كرامت بحضيض چاه محنت افتاد و از مرتبه قربت رو بباديه غربت آورد و دركات كلفت را بر درجات انس و الفت اختيار كرد و قدم از صومعهء شاد گامى جنت عليا بيرون نهاده ساكن غمكدهء دنيا شد كما قال اللَّه تعالى * ( وَقُلْنَا ) * و گفتيم آدم و حوا را * ( اهْبِطُوا ) * فرو رويد از بهشت بما دون او كه دنيا است ضمير فاعل راجع بآدم و حواست لقوله تعالى قالَ اهْبِطا مِنْها جَمِيعاً و ايراد آن در صورت جمع جهت آنست كه